Black Moustache ♪♫..Rahgozar Mahtab..♫♪ layout©
P.42
شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:49 |

 


ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺻﺎﻑ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩﻧﺪ !!
ﺑﯿﺸﻤﺎﺭﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺸﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﺩﻋﺎﯾﺸﺎﻥ ﺁﺩﻣﯿﺖ ...
ﮐﻼﻣﺸﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ...
ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﺎﻥ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ...
ﺣﺎﻝ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮑﯽ ﮔﺸﺖ ﮐﻪ
ﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ......
ﺗﻨﻬﺎ ﺻﺎﻑ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺩﻕ ...
ﭘﺸﺖ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺧﻨﺠﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺪﻥ ...
ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻮﯾﺪ ...
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : " ﺻﺎﻑ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮓ "


P.41
جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ | 10:55 |

 

روباه گفت: تو هنوز برای من پسربچه‌ای بیش نیستی

مثل صدهاهزار پسربچه دیگر و من نیازی به تو ندارم.

تو هم نیازی به من نداری.

من برای تو روباهی هستم شبیه به صدهاهزار روباه دیگر.

ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد.

تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود


tags: شازده کوچولو, روباه

P.40
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 11:43 |

 

انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛

دلی که درد می کشــــــــــد و پنهان است

و دلی که می خنـــــــــدد و آشکار است


P.39
شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ | 9:59 |

دنبال واژه نباش؛

کلمات فریبمان میدهند

وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود

فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند ...


P.38
جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ | 14:38 |

 

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم ياد آوری يا نه ،

من از يادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم...


P.37
شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ | 8:32 |

چقدر خوشحال بود شیطان،

وقتی سیب را چیدم

گمان كرد فریب داده است مرا

نمیدانست تو پرسیده بودی كه

"مرا بیشتر دوستداری یا ماندن در بهشت را"؟!


P.36
دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ | 21:46 |

 

لحظه هایی هستند که هستیم
چه تنها چه در جمع
اما با خودمان نیستیم
انگار روحمان میرود،همان جا که میخواهد
بی صدا،بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده آژانس میگوید:رسیدین!
فروشنده میگوید:باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی می گوید :صدای بوق را نمی شنوی؟!
و مادر صدا می کند:حواست کجاست؟!
ساعت هایی که...
شنیدیم و نفهمیدیم...
خواندیم و نفهمیدیم...
دیدیم و نفهمیدیم...
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرارشد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال بازماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
وکی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم...
از ته دل نخندیدیم...
و دل نبستیم...
و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم...
و موهای سرمان سفید شد...
و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟!
و کی دیگر برای همیشه فراموش کردیم او را؟
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم ...






♪♫..Rahgozar Mahtab..♫♪

Home biography Archive ex. links

دریافت كد هدايت ب بالا