رهگذر مهتاب
روي پـــــرده کعــبه
اين آيه حکـ شده اســت:
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مــَـن . . .
هنــــوز و تا هميشــه
به همين يک آيــه دلخــوشــــم:
" بنــدگــآنم را آگــاه کن که مـــن بخشنده ے مهــــربانم ! "

P.21

برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد
نه می توان فریاد زد....
برای بعضی درد ها فقط می توان نگاه کرد
لبخند زد و بی صدا شکست...
برچسبها: لبخند, درد, شکست, فریاد
P.20

گوش کن
خاموش ها گویاترند...
در خموشی های من فریادهاست.
P.19

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد.......
دیروز زیادی شلوغش کرد بودند!!!
او فقط یادش رفته از خواب بیدار شود
P.18

פֿـבایــآ...
פــوآسَـتـــ هَـسـتـــ ؟؟!
صـבآے هـقــ هـقــِ گـریــهـ هـآیـَمــ ...
اَز گـلـویـے می آیـَـב...
ڪﮧ تــو اَز رگـش بــه مـטּ نـزدیـڪـ تـرے!!!
P.17

بعضــــے وقتــــا سڪـــوت میڪنــ
چوטּ اینقدر رنجیدے ڪــہ نمــے خواے حرفـے بزنـے.....
بعضــــے وقتــــا سڪـــوت میڪنــے
چوטּ واقعاً حرفـے واســہ گفتنندارے......
گاه سڪـــوت یــہ اعتراضــہ ....
گــاهــے هم انتظار......
اما بیشتر وقتــــا سڪـــوت واســہ اینــہ ڪہ
هیچ ڪلمــہ اے نمـے تونــہ غمـے رو ڪــہ تو وجودت دارے ، توصیف ڪنــہ

فاصــــله تان را با آدم هـــا رعــــایت کنــــید
آدم ها یــهو می زنن روی ترمــــز
و اون وقت شمــــا مقصـــــری !
برچسبها: سکوت, دوستی, انتظار
P.16

دلگیـــر نشــــــو از آدم ها!!!
کنایـــه زدن عادتشان شــــــده استــــــ.
اینها ســـــالهاست که به هوای بـــــارانی
میــــگویــــند: خرابــــ

قبل از اينکـ ﮧ بخواهـܨ
בر مورב من و زندگــﮯ من قضاوت کنــﮯ
کفشهاܨ من را بپوش و בر راه من قــבم بزن،
از خيابانها، کوهها و בشت هايــﮯ
گذر کن کـ ﮧ من کرבم،
اشکهايــﮯ را بريز کـ ﮧ من ريختم
בرבها و خوشيهاﮮ من را تجربـ ﮧ کن
سالهايــﮯ را بگذران کـ ﮧ من گذرانבم
روﮮ سنگهايــﮯ بلغز کـ ﮧ من لغزیــבم
בوباره و בوباره بر پاخيز و
مجـב בاً در همان راه سخت قـבم بزن
همانطور که من انجام בاבم ...
بعـב ، آن زمان مــﮯ توانــﮯ
בر مورב من قضاوت کنــﮯ
more
P.15

دلم میخواست یکی رو داشتم
وقتی مردم خستم میکردن
میومد کنارم
دستش میذاشت دو طرف صورتم
تو چشام زل میزد و میگفت:
ببین
تو منو داری...

بعضی ها گریه نمی کنند!
اما...
از چشم هایشان معلوم است
که اشکی به بزرگی یک سکوت
گوشه چشمانشان به کمین نشسته...
P.14

مـــن همــينمـ...
نــه چشــمآنِ آبــے دآرمـ...
نــه كفــشهآےِ پآشــنه بلــنב
كتآنــــے مــيپوشمـ.
روےِ چــمن هآ غــلت ميزنــمـ
نــگرآنِ پآكــ شבنِ رژِ لبــمـ نــيستمـ
خآلــصآنه همــينمـ

هـــــرچــﮧ مـے رومـ
نمـے رسمـــ
گـاهـے با خـوב فکـر مـے کنــم....
نکــنـ ב مـטּ باشم
کلــــاغ آخـر قصـ ـﮧها ؟؟؟!!!
برچسبها: قصه, من
P.13

مـَن خـوشـبـخـتـم !
و ایـن یـعـنـے . .
خـدایـے دارَم
کـه بـه وقـتـش دامـنـے مـی پـوشـد قـدر تـمـام ِ دلـگـرفـتـگـے هـایـَم
و لـحـظـه اے دیـگـر
سـیـنـه اے دارد ، مـردانـه و اَمـن ...!

“ خوبــــی ؟"
گاهی با تمام تکراری بودنش
غـــوغـــا می کند...!!!
و در جوابش می توان بزرگترین دروغ ها را گفت...
"خـــوبــــــــــــم"
برچسبها: خدا
P.12

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ...!
او تنها بود
و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد
و همه در پی گرگ بودن !!!
در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...

اینجا زمین است...
رسم آدم هایش همه عجیب
اینجا گم که میشوی
بجای اینکه دنبالت بگردن...
فراموشت میکنن.
برچسبها: چوپان دروغ گو, گم شدن



