Rahgozar Mahtab
دل نوشته های من
آنکس که می گفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگ ها آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستت دارم انگار خلوت دلم مملو است از امید دیدارت...
هر صبح هنگامی که سپیده می زند،بیدار می شوم و دستانم را به سوی لطف و رحمت بی کرانت می گشایم... می دانم که می دانی،جز تو کسی را ندارم تا درد دلم باز گویم! گویی اینک زمان آن فرا رسیده است که به تلاءلوء ستارگان پیوستن... و از لطافت یاس غنچه ای برچیدن... گویی زمان رفتن است... زمان پرکشیدن است... و رهایی دلم از این کنج بی صدای تاریکی... و رهایی چشمانم از این باران بی کسی،به سوی... به سوی آفتاب بندگی... به سوی دستانی رها که بی اختیار تو را در آغوش خود جای خواهند داد... پروردگارا می دانی که فقط تو را دارم... پس چشمانم را دریاب... و دستانم را در جاده های بی کسی رها مگذار... +گناه اگر نباشد
می خواهم کمی دوستتان داشته باشم ...!
باید کمی دلتنگ شما باشم ...!
و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم ... “ Just For My God “ بارانیـ از عـــشــــق و نـــمی هم ســـتــاره ارزانـــی تویــی که در تبار مــعصــومانهی نـــگاهت، چشـــمانِ خــــستهیــــ مــن ستــــاره مــیچـــینــد. خـــوش آهنــگتــرین نـــغمــــهــهای هستــــــی نثــــار قـــلـــب خـــستــه و صبـــورت. روزِ بـــه اوج نـــشســـتنـــت مبـــارکـــــــــ . روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای گذشته ی من صبوری! روز مادر بعنی به تعداد همه ی روزهای آینده ی من دلواپسی! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه ی خواب های کودکانه ی من بیداری! روز مادر یعنی بهانه ی بوسیدن خستگی دست هایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد! روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه ی سال های دلتنگی من بود... روز مادر یعنی باز هم بهانه ی روز مادر گرفتن... روزت مبارک مادر
+ دوستت دارم مادر عزیزم + سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ... If tears could build a stairway And memories were a lane I would walk right up to heaven To bring you home again No farewell words were spoken You were gone before I knew it And only GOD knows why. My heart still aches in sadness And secret tears still flow What it meant to lose you No one will ever know + حوصـــله خوانــــدن نـــــدارم ... دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست.... و بارانی نم نم.... و یک خدا که کمی با هم راه برویم!!! همین. گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد. آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. و لی نمی دانم و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. دوستای گلم خدانگهدارتون تا... نمی دونم تا کی ولی فعلا Bye Bye هيچ كس وسوسهاش نكرد، هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد، ايستاد. انگار ميخواست چيزي بگويد. چيزي اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛ زيرا كه اشتباه كردي. اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي؛ و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد. شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند. شيطان موجود بيچارهاي بود كه در كيسهاش جز مشتي گناه چيزي نداشت. با رسیدن بهار، طبیعت ردای سبز بر تن می کند. چکاوک ها، هزار دستان و قمریان، نغمه ها و سرودهای فرح بخش و تازه سرمی دهند و انسان ها را به مهرورزی، گره گشایی و هم گرایی فرا می خوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش است و موسم سرور و آشتی و به همین خاطر است که خواستنی است و با آمدنش دل ها سرشار از سرور و جان ها معرفت می یابد. بهار، پیام آور تعادل است و اینکه در سایه تعادل، زندگی زیبا می شود. با دیدن بهار، رحمت و محبت خداوند را به یاد می آوریم. در اینکه چشمه مهر ایزد همواره به سوی آدمیان و همه موجودات، سرازیر است و ما اگر او و نشانه هایش را فراموش کنیم، او هرگز ما را فراموش نمی کند و با دگرگونی فصل ها نیز به جلوه گری قدرت بی پایانش می پردازد تا شاید دلی به یاد او افتد و به شوق او بتپد و بر اثر تماشای جلوه هایش، اشک شوق از چشمی جاری شود. گفتم: خداي من لحظاتي بود در زندگانيم که هوس کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود وهراس فردابر شانه هاي صبورت بگذارم.آرام برايت بگويم وبگريم در آن لحظات دلتنگي شانه هاي تو کجا بود؟ گفت:عزيز تر از هر چه هست! تو نه تنهادر آن لحظات دلتنگي بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي و من آني خود را از تو دريغ نکردم که تو اينگونه هستي! من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.گفتم: پس چراحاضر شدي براي آن همه دلتنگي اين گونه زار بگريم.گفت: عزيزتر از هر چه هست اشک تنها قطره اي است که قبل از فرود آمدن عروج مي کند اشکهايت برمن رسيد و من يکي يکي بر نگار هاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان.چرا که تنها اينگونه ميشود که هميشه شاد بود.گفتم: پس آن سنگ بزرگي که بر سر راهم نهادي چه؟؟!گفت آن سنگ بزرگ فرياد بزرگ من بود که اي عزيزتر از هرچه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.گفتم آن همه درد در دلم نهادي چه؟؟! گفت: عزيزتراز هرچه هست روزيت دادم چيزي نگفتي.پناهت دادم چيزي نگفتي.صدايت کردم.چيزي نگفتي.مي خواستم برايم بگويي.آخه توبنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد.تا اين گونه شدکه صدايم کردي.گفتم: چرا اول بارکه صدايت کردم دواي آن را دردلم ننهادي؟ گفت: اول باري که گفتي خدا آن چنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار ديگرخداي تورانشنوم.توباز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگرو من ميدانستم که تو جزاز علاج درد برخدا گفتن اصرار نمي کني وگرنه همان بار اولشفايت مي دادم گفتم: مهربان ترين خدا دوستت دارم گفت: عزيزتر از هر چه هست دوست تر ميدارمت گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد! دیگه با چه چیزی میشه کسی رو دلخوش کرد؟! یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو؟ اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟ فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت؟ منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود کاشکی دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست



نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم
فقط از خداوند میخواهم که
خـدایا بالاتر از بهشت هم داری...؟
برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم
مادرم روزت مبارک
برچسبها: روز مادر

من اگر راضی باشم
با شادی میخندم !
سکوت نمی کنم

حوصــــله نوشتـــــن را هــــــم ...
ایـــــن هــــمه دلتـــــنگی
دیـــگر نه با خــــــواندن کـــم می شــــود،
نــــه نوشــــــتن ...


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید
برچسبها: باران
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟
با خنده گفت:"مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟"
جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!
لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.
با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:"قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.
و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.
پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟
مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟
جواب داد:"مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟"
و من از آن روز در این فکر هستم
که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند، که او را دیوانه می پندارند؟

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.
شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.
گویی از کنار لحظه ها می گذرم
انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا
که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.
همه چیز در ذهنم معلق است.
در باره همه چیز میتوانم بنویسم
چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود
آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد![]()
برچسبها: خداحافظی

او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند، او رفت تا كودكانه اشتباه كند.
او به زمين آمد و اشتباه كرد، بارها و بارها. اشتباه كرد مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بياجازه باز ميكند، يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مياندازد. فرشتهاي سر به هوا كه گاهي سُر ميخورد، ميافتد و دست و بالش ميشكند.
اشتباههاي كوچك او مثل لباسي نامناسب بود كه گاهي كسي به تن ميكند. اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت كرديم. سنگهاي ما روحش را خطخطي كرد و ما نفهميديم.
اما يك روز او بيآن كه چيزي بگويد، لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد؛ دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرندهاي كه به آشيانهاش پر ميگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع ميكند، صدايش را ميشنوم؛ زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز ميخواند.
برچسبها: خدا

برچسبها: بهار, نوروز

برچسبها: خدا

برچسبها: شقایق
| miss-A |


