یادم باشد

 

 

 

 

 یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

شیرین و فرهاد

 

 

 

قسمت 6


انگار همه فهمیده بودند که ما تازه ازدواج کردیم چند تا پسر جوان که تو ماشین بودند برامون بوق و سوت می زدندو فرهاد هم قاطی آنها شده بود و ویرا ژ می داد با اینکه خیلی از ویراژ دادناش می ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم .
با لاخره خونه مادر و پدر فرهاد رسیدیم خانه که چه عرض کنم باغی برای خودش بود البته فرهاد گفته بود که پدرش جز این خانه در شهرها و کشورهای دیگر هم خانه و باغ هایی دارد وقتی زنگ را زدیم ساناز آیفون را برداشت همه با دیدن من شوکه شدند .
مادر فرهاد : سلام فرهاد جان .
فرهاد: سلام .
منم سلام کردم اما مادرش جوابم را داد .طوری که من هم بشنوم به فرهاد گفت :
ــ ــ این رو برای چی آوردی ؟
جا خوردم حدس زدم که حتما من دعوت نبودم .
مادر فرهاد مهمان زیاد دعوت کرده بود ساناز را هم دیدم دختر خوشگلی بود
ولی افاده ای و حسود به صورت من خیره شده بود و با دختر عمه اش غیبت من را می کردند .
عموی فرهاد هم مردی خشن و مغرور بود و پسر دایی اش هم بود آنها هم به صورت ما خیره شده بودند و مسخره می

کردند موقع خوردن شام مادر فرهاد با نیشخندی از روی تحقیر بهم گفت:
ــ ــ شیرین جان بخور تو خونه ی بابات که نخوردی .
نیشخند های مسخره ی همه فامیل را در کنج لبانشان را دیدم انگار غذا تو گلوم مانده بود یک لیوان آب ریختم و خوردم .
ساناز خندید و گفت: شیرین جان باور کن آب خوردی آبه دیگه ....
زن عمو فرهاد: شاید ساناز جان خونه اینا آب جیره بندی بوده .
درست مثل بچه ها مسخره ام می کردند .
ساناز با خنده گفت: حدس می زنم که این لباس ها رو هم فرهاد براش خریده چون خونه باباش اصلا این جور چیزا دیده ندیده .
فرهاد : شامتون رو بخورین .
پدر فرهاد: بعضی ها خونه باباشون نمی بینند بعد مهریه می خوان ۲۰۰۰ تا ...
بغض گلویم را گرفته بود به زور خودم را نگه داشته بودم که ساناز بهم نگاه کرد و گفت ک
ــ ــ یه وقت ظرف ها رو جمع نکنی ها خدمتکار هست آخه عادت کردی به خاطر همون می گم .
بغضم ترکید کیفم را برداشتم می خواستم بروم که فرهاد گفت:
ــ ــ شیرین وایسا .... همتون خفه شید ساناز عوضی خفه شو کثافت نگا چی شد
صدایش انقدر بلند بود که تا پله ها می شنیدم .سریع از پله ها پایین آمدم سرم گیج می رفت همش به حرفاش فکر می

کردم کاشکی نمی یومدم همینطور تو خیابون می رفتم که فرهاد پیاده دنبالم دوید و از پشت صدایم کرد اولش جوابی ندادم و
راه را ادامه دادم گفت:

ادامه نوشته

عيد غدير

 

 

 

 

 

سلام بر كفش‌هاي كهنه‌ات كه مايه كرامت شيعه‌اند.

سلام بر عباي پر وصله‌ات كه سبب شرافت شيعه‌اند.

 

سلام بر دست‌هاي پينه بسته‌ات كه بوسه گاه ملائك مقرّب خداست...

سلام بر بازوان تنومندت وقتي خيبر را از جاي بركندي.

 

سلام بر تو وقتي كه در حلقه كوچك دستان كودكي يتيم جاي مي‌گرفتي!

سلام بر دستان يداللّهي‌ات وقتي در خندق، «عمر بن عبدود» را به خاك افكندي و بر سينه او نشستي.

 

سلام بر تو وقتي براي دلخوشي طفلي بي‌سرپرست، مركب او شدي و او را بر دوش خود نشاندي!

سلام بر تو وقتي در «ليلة المبيت» در بستر محمد(ص) خوابيدي و به استقبال مرگ رفتي و مرگ از ابهت تو گريخت.

 

سلام بر تو وقتي ريسمان به گردن به مسجدت مي‌بردند و تو براي رضاي خدا خاموش بودي!

سلام بر تو وقتي از هيبت ذوالفقارت دشمنان دونت برهنه شدند تا در پناه سپر حيايت حياتشان محفوظ بماند.

 

سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود!

سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع كردي

سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يك ربع قرن آفتاب خانه‌ات بودي!

سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي

سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي!

 

سلام بر تو وقتي چشم فتنه را در آوردي در حالي كه هيچ كس ديگري قادر بر آن نبود

سلام بر تو وقتي در كوچه هاي كوفه توشه نان و خرما بر دوش طعام درماندگان را شبانه قسمت مي‌كردي!

 

سلام بر تو وقتي داماد رسول خدا شدي

سلام بر تو وقتي نگين انگشتري حضرت خاتم (ص) را شبانه در خاك تيره پوشاندي!

 

سلام بر تو وقتي كه جهان اسلام در چمبره حكومت عدالت پرورت بود

سلام بر تو و قتي در دادگاه اسلامي كنار مرد مسيحي نشستي و قاضي رأي بر ضد ّ تو داد و تو بي‌هيچ مقاومتي به حكم او تن در دادي!

 

سلام بر تو وقتي خزانه دار اموال جهان اسلام بودي

سلام بر تو وقتي كه آهن گداخته در دست برادر نيازمندت عقيل گذاشتي تا به سوي بيت المال دراز نشود!

 

سلام بر تو وقتي كه مشعل عدالت را بر افروختي

سلام بر تو وقتي شمع بيت المال را خاموش كردي!

 

سلام بر آه

سلا بر چاه

 

سلام بر نان جو

سلام بر نمك

سلام بر فدك...

 

يا مجمع الاضداد

 

سلام بر تو روزي كه در كعبه، زاده شدي و روزي كه در محراب، زندگي فاني را وداع گفتي و روزي كه «قسيم النّار والجنة» خواهي بود.

  

*******************************************

 

 دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم
بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان علی اگر نگیرم چه کنم

 

 

پيامي از طرف خدا......

 

 

 

 

 

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود


همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم


دلتنگی هایت را از خودت بپرس
و نگران هیچ چیز نباش


هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است
اما من نمی خواهم تو همان باشی


تو باید در هر زمان بهترین باشی


نگران شکستن دلت نباش

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند

و جنسش عوض نمی شود

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم


و تو مرا داری
برای همیشه


چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای


چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام


درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم
دلم نمی خواهد غمت را ببینم


می خواهم شاد باشی


این را من می خواهم


تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا


من گفتم :( وجعلنا نومکم سباتا) ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم


و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافیست خوب گوش بسپاری


و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن

 

پروردگارت با عشق

 

 

 

وقتی مردها می گویند ...

 

 

 

 

تقریبا فرهنگ لغت:

 

براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه .

يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي،

سفيد و ... نباشه اشكالي نداره

 

اين يه كار، مردونه است .

يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش

پيدا كني.

 

ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟

يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست ؟

 

چه فكر خوبي !

يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو

مي گيرم .

 

بله عزيزم يا حتما حتما

يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده .

 

زنم منو درك نميكنه !

يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده .

 

ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم .

يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .

 

من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .

يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده.

 

دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.

يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.

 

كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!

يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم.

 

چه جالب!

يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!

 

عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!

يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم.

 

اين واقعا" فيلم خوبيه !

يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه.

 

اين يه كار زنونه است!!

يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است.

 

 با من ازدواج مي كني؟

يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟

 

تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!

يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو

كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته

 

من براي اين كارم دليل دارم !!

يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم

 

منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟

يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟

 

دلم برات تنگ شده!!

...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و ...

 

ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!

يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند.