P.21

 

 

برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد

نه می توان فریاد زد....

برای بعضی درد ها فقط می توان نگاه کرد

لبخند زد و بی صدا شکست...

P.20

 

 

 

 گوش کن

خاموش ها گویاترند...

در خموشی های من فریادهاست.

 

P.16

 

 

دلگیـــر نشــــــو از آدم ها!!!

کنایـــه زدن عادتشان شــــــده استــــــ.

اینها ســـــالهاست که به هوای بـــــارانی

میــــگویــــند: خرابــــ

 

 

قبل از اينکـ ﮧ بخواهـܨ

בر مورב من و زندگــﮯ من قضاوت کنــﮯ

کفشهاܨ من را بپوش و בر راه من قــבم بزن،

از خيابانها، کوهها و בشت هايــﮯ

گذر کن کـ ﮧ من کرבم،

اشکهايــﮯ را بريز کـ ﮧ من ريختم

בرבها و خوشيهاﮮ من را تجربـ ﮧ کن

سالهايــﮯ را بگذران کـ ﮧ من گذرانבم

روﮮ سنگهايــﮯ بلغز کـ ﮧ من لغزیــבم

בوباره و בوباره بر پاخيز و

مجـב בاً در همان راه سخت قـבم بزن

همانطور که من انجام בاבم ...

بعـב ، آن زمان مــﮯ توانــﮯ

בر مورב من قضاوت کنــﮯ

ادامه نوشته

P.14

 

 

مـــن همــينمـ...

نــه چشــمآنِ آبــے دآرمـ...

نــه كفــشهآےِ پآشــنه بلــنב

كتآنــــے مــيپوشمـ.

روےِ چــمن هآ غــلت ميزنــمـ

نــگرآنِ پآكــ شבنِ رژِ لبــمـ نــيستمـ

خآلــصآنه همــينمـ

 

 

 

هـــــرچــﮧ مـے رومـ

نمـے رسمـــ

گـاهـے با خـو
ב فکـر مـے کنــم
....

نکــنـ
ב مـטּ باشم

کلــــاغ آخـر قصـ ـﮧها
؟؟؟!!!

P.13

 

 

 

مـَن خـوشـبـخـتـم !

    و ایـن یـعـنـے . .

     خـدایـے دارَم

    کـه بـه وقـتـش دامـنـے مـی پـوشـد قـدر تـمـام ِ دلـگـرفـتـگـے هـایـَم

    و لـحـظـه اے دیـگـر

    سـیـنـه اے دارد ، مـردانـه و اَمـن ...!

 

 

 

“ خوبــــی ؟"

گاهی با تمام تکراری بودنش

غـــوغـــا می کند...!!!

و در جوابش می توان بزرگترین دروغ ها را گفت...

"خـــوبــــــــــــم"

 

P.12

 

 

چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ...!

او تنها بود

و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر می داد

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد

و همه در پی گرگ بودن !!!

در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست...

 

 

 

اینجا زمین است...

رسم آدم هایش همه عجیب

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردن...

فراموشت میکنن.

P.11

 

 

میدانـــے...

یـڪ وقـت هـایـے بـایـد

روے یـڪ تـڪـ ه ڪـاغذ بنویـسـے

تعطیـل اسـت...

و بچـسبـانــے پشـت شیشــ ه ے افڪـارت

بـایـد بــ ه خـودت استراحـت بدهــے

دراز بڪـشــے

دست هـایـت را زیـر سـرت بگـذاری

بـ ه آسمـان خیـره شـوی

و بـی خیـال سـوت بزنـی

در دلـت بخنـدی

بــ ه تمـام افڪـاری کـ ه

پشـت شیشــ ه ے ذهنـت

صـف ڪشـیده انـد...

آن وقـت بـا خـودت بگـویـے

بگـذار منتظـر بماننـد...

 

 

 

  

روي پـــــرده کعــبه

اين آيه حکـ شده اســت:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مــَـن . . .

هنــــوز و تا هميشــه

به همين يک آيــه دلخــوشــــم:

" بنــدگــآنم را آگــاه کن که مـــن بخشنده ے مهــــربانم ! "

P.10

 

 

 


خُــــــدایا...!

دستانتـ که مالـ من باشد ...

هیچـ دستے مرا دست کمـ نمیگیرد!!

 

 

 

خُدآوندگــآرم

بــه دلـ نگیـر اگــر گــآهـے

"زبـآنم"از شکـرتـ بــاز مےایستد

تقصـیـرے ندارد

قـآصـر(!) استـ ;

کم مے آورد در برابـر بزرگـے اتـ ... لکنـت مےگیـرد واژه هـــآیم  دربرابـرتـ ...!

 

P.9

 

 

 

جسممـ را از مشتيـ خاكـ آفريد

اما از روحـ خود در آنـ دميد

ما هميشهـ برايـ يافتنـ گنجـ خاكـ را ميشكافيمـ

و شايد اينـ فلسفهـ خلقتـ ماستـ

پسـ

دوستمـ داشتهـ باشـ

نهـ برايـ مشتيـ خاكـ

برايـ گنجيـ كهـ درونـ آنـ پنهانـ استـ

 

 

+ همیـטּ کــه خـُــدآ هستـ ، کـآفیستـــــ

خــود را خطــ میزنمـــ تـــآ هرچــه هستـــ خـُــــدا بــــآشد...!

 

P. 8

 

 

 

+ ماســه ها،

فــراموشــکارتریــن رفیقــان راهنــد،

پا بــه پایتــ می آیـــند،

آنقــــدر که گــاهی ســـماجتشان در هــمراهـــی،

حوصــــله ات را ســـر می برند، امــا کافــی اســــت

تـــــا اندک بـــادی بـــوزد یـــا خـــرده مـــوجی

برخــیزد، تا برای هــمیشــه از حافــظــه

ضــعیفــشان رد پایــت پاکـــ شود

من از نـــسل مـــاسه نیــستـــم

از نـــسل صـــدفم،

صــدفهایی کــه به پـــاس اقـــامتی یـــک روزه

تا دــنیا دنیـــاست

صـــدای دریــــا را

بـــرای هـــر گــوش شـــنوایی

زمــزمه مــــی کنـــند

 

 

+ آدمـــها می خواهنــد بدانـــند دوســت داشته مـــی شــوند

و قدرشـــان دانســته می شــود

پـــس حتـــما به عزیزانتـــان بگویــــید

کــه دوستــشــان داریــد

شـــاید هـــرگز متــوجه نشــوید

کـــه چقــدر نــیاز به شـــنیـــدنش دارنـــد

 

P.7

 

 

می خواهم برگــردم به روزهای کودکــی آن زمــان ها که
- پدر تنها قهرمان بود
- عشــق، تنها در آغــوش مادر خــلاصه می شد
- بــالاترین نقـــطه ى زمین، شــانه هــای پدر بود
- بدترین دشــمنانم، خواهـــر و برادر های خودمـــ بودنــد
- تنها دردم، زانو های زخمی ام بودند
- تنــها چیزی که می ـــشکست، اســباب بازی هــایم بـــود
- و معنای خــداحافظ، تــا فردا بود...

 

 

 

وقتــی ســکوت خــدا را در برابر راز و نیازت دیــدی ،

نگــو خدا با مــن قهر استـــــ

او ــبه تــمام کـائنــات فــرمان ســکوت دادهــ تا حــرف تــو را بــشــنود ،

 

 

 

 

از انــسان ها غمی به دل نــگــیر

زیــرا خـود غمگیــن اند

با اینکــه تنــهایند از خود میگریزند، زیرا بــه خود، به عشق خــود و به حــقیقتــ خود شک دارنــد

پس دوســتــشان بدار حــتی اگر تو را دوســت نـدارنــد...

 

P.6

 

 

 

+ وقتـــی خدا از پـشتــــ دستــهایش را روی چــشمانــم گذاشتـــــ

از لـــای انگشتانش آنـــقدر محــو دیدن دنــیــا شــــــدم

که فرامــوش کردم مــنتــظــر اســت نامــش را صدا کنـــم!!!

 

 

 

 

+  گر کســـی تو را بــا تـــمام مهـــربانی هایت دوســت نداشت دلــگیر مــباش.

تو با تمــام مهربانی هایتــ زیباتریــن معصــوم دنیایــی .

مــن خــــدایی را می شناســم که ابر رحمــتــش به زمین و زمان باریده.

اما یکــی ســپاسشـــ می گوید و هــزاران نفر کـــفـــر.

چرا می پنـــداری بهتر از خــدا تو را قـــدردانی می کننــد؟

پس نـــرنج از ناســپاسی شان و برای شــادیشان بــکــوش.

با مهربانی، روحــت آرام می گیرد .تو با مهـــرت بــال و پر می گیــری .

خوبـی دلیل جــاودانی تــو خواهـــد بـــود
.

 

 

 

+ آنــشرلــی هم نــشدیــم...

کــه کسی از مـا بــپرسد:

آنــه !

تــکــرار غـریبــانــه روزهــایت چگــونــه گــذشــتـــ ...؟؟؟

 

P.5

 

 

+چنــد سال بعـد از اینکه ...

از دنیـا می روید،

هیـچکـســ به خاطــر نخواهــد آورد که

چــقدر ثــروتــمند و زیــبا بودیــد.

اما هــمه یادشان خواهد مــاند...

که چه تاثــیری روی دلهــا و ذهن ها گذاشــته اید

 

 

 

+ زندگــی مرا بارها در هــم کوبیده

چــیزهایی دیـده ام که هیچگاه نمی خواهــم دوبــاره بــبــینــم

اما از یکـــــ مسئله مطمـــئـــنم

که هرگز روی زمیــن نخواهــم ماند

همیــشه بلنــد خواهم شـــد

هــرگز و هرگــز و هــرگــز

تسلیم نخواهم شد

 

Father's Day

 

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و...

بسیار سخت است …

پدرم روزت مبارک . . .

 

 

ای کـــاش کوچــکتر که بودم بیــشتر تو را در آغــوش مــی فــشــردم و می فهمیدم

حکمت آن چه با عشق      

می گفتی و من به خشم می پنداشتم .

 ****

+ یه پیشونی خیس .... یه دل مهربون .... یه اخم تلخ .... یه ذوق شیرین .....

بدون هر جا که باشم دوستت دارم .

 

p. 4

 

 

 

 +دلم یک جای دنج می خواهد

آرام و بی تنش

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی

تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد

 

 

 

+ همیشه نباید زد!

گاهی هم باید خورد حرف ها را...

 

P.3



 

 

انگار خلوت دلم مملو است از امید دیدارت...

هر صبح هنگامی که سپیده می زند،بیدار می شوم

و دستانم را به سوی لطف و رحمت بی کرانت می گشایم...

می دانم که می دانی،جز تو کسی را ندارم تا درد دلم باز گویم!

گویی اینک زمان آن فرا رسیده است که به تلاءلوء ستارگان پیوستن...

و از لطافت یاس غنچه ای برچیدن...

گویی زمان رفتن است...

زمان پرکشیدن است...

و رهایی دلم از این کنج بی صدای تاریکی...

و رهایی چشمانم از این باران بی کسی،به سوی...

 

به سوی آفتاب بندگی...

به سوی دستانی رها که بی اختیار تو را در آغوش خود جای خواهند داد...

 

پروردگارا می دانی که فقط تو را دارم...

پس چشمانم را دریاب...

و دستانم را در جاده های بی کسی رها مگذار...




+گناه اگر نباشد

 می خواهم کمی دوستتان داشته باشم ...!

 احساس می کنم بعضی روزها

 باید کمی دلتنگ شما باشم ...!

 کمی پرت شما شود حواسم ...!

 و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم ... 

 

“ Just For My God “

مادر

  بارانیـ از عـــشــــق

 و نـــمی هم ســـتــاره

ارزانـــی تویــی که در تبار مــعصــومانه‌ی نـــگاهت، چشـــمانِ خــــسته‌یــــ مــن ستــــاره مــی‌چـــینــد.

خـــوش ‌آهنــگ‌تــرین نـــغمــــه‌ــهای هستــــــی نثــــار قـــلـــب خـــستــه و صبـــورت.

روزِ بـــه اوج نـــشســـتنـــت مبـــارکـــــــــ .

 

 

 

 

 
نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم

فقط از خداوند میخواهم که

خـدایا بالاتر از بهشت هم داری...؟

برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم

مادرم روزت مبارک

 

 

 

روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای گذشته ی من

صبوری!

روز مادر بعنی به تعداد همه ی روزهای آینده ی من

دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه ی خواب های کودکانه ی من

بیداری!

روز مادر یعنی بهانه ی بوسیدن خستگی دست هایی که عمری

به پای بالیدن من چروک شد!

روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر

همه ی سال های دلتنگی من بود...

روز مادر یعنی باز هم بهانه ی روز مادر گرفتن...

روزت مبارک مادر

 

 

 + دوستت دارم مادر عزیزم

p.2

 

 

 

 

+ سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...
من اگر راضی باشم
با شادی میخندم !
سکوت نمی کنم

 

 

  

If tears could build a stairway

And memories were a lane

I would walk right up to heaven

To bring you home again

No farewell words were spoken

You were gone before I knew it

And only GOD knows why.

My heart still aches in sadness

And secret tears still flow

What it meant to lose you

No one will ever know

 

 

 

 

+ حوصـــله خوانــــدن نـــــدارم ...
  حوصــــله نوشتـــــن را هــــــم ...
  ایـــــن هــــمه دلتـــــنگی
  دیـــگر نه با خــــــواندن کـــم می شــــود،
  نــــه نوشــــــتن ... 

p.1

 

 

 

دلم یک کوچه می خواهد

بی بن بست....

و بارانی نم نم....

و یک خدا که کمی با هم راه برویم!!!

همین.

 

 

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

سردرگمم

 

 

 

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.


 احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

 

 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.


شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.


  گویی از کنار لحظه ها می گذرم

 

 این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.


انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا


  که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.


همه چیز در ذهنم معلق است.


  در باره همه چیز میتوانم بنویسم

 

 و لی نمی دانم


 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

 

 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.


آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

 

 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

  

 

دوستای گلم خدانگهدارتون تا...

نمی دونم تا کی ولی فعلا

Bye Bye