می خواهم برگــردم به روزهای کودکــی آن زمــان ها که
- پدر تنها قهرمان بود
- عشــق، تنها در آغــوش مادر خــلاصه می شد
- بــالاترین نقـــطه ى زمین، شــانه هــای پدر بود
- بدترین دشــمنانم، خواهـــر و برادر های خودمـــ بودنــد
- تنها دردم، زانو های زخمی ام بودند
- تنــها چیزی که می ـــشکست، اســباب بازی هــایم بـــود
- و معنای خــداحافظ، تــا فردا بود...

 

 

 

وقتــی ســکوت خــدا را در برابر راز و نیازت دیــدی ،

نگــو خدا با مــن قهر استـــــ

او ــبه تــمام کـائنــات فــرمان ســکوت دادهــ تا حــرف تــو را بــشــنود ،

 

 

 

 

از انــسان ها غمی به دل نــگــیر

زیــرا خـود غمگیــن اند

با اینکــه تنــهایند از خود میگریزند، زیرا بــه خود، به عشق خــود و به حــقیقتــ خود شک دارنــد

پس دوســتــشان بدار حــتی اگر تو را دوســت نـدارنــد...