P.7

می خواهم برگــردم به روزهای کودکــی آن زمــان ها که
- پدر تنها قهرمان بود
- عشــق، تنها در آغــوش مادر خــلاصه می شد
- بــالاترین نقـــطه ى زمین، شــانه هــای پدر بود
- بدترین دشــمنانم، خواهـــر و برادر های خودمـــ بودنــد
- تنها دردم، زانو های زخمی ام بودند
- تنــها چیزی که می ـــشکست، اســباب بازی هــایم بـــود
- و معنای خــداحافظ، تــا فردا بود...

وقتــی ســکوت خــدا را در برابر راز و نیازت دیــدی ،
نگــو خدا با مــن قهر استـــــ
او ــبه تــمام کـائنــات فــرمان ســکوت دادهــ تا حــرف تــو را بــشــنود ،

از انــسان ها غمی به دل نــگــیر
زیــرا خـود غمگیــن اند
با اینکــه تنــهایند از خود میگریزند، زیرا بــه خود، به عشق خــود و به حــقیقتــ خود شک دارنــد
پس دوســتــشان بدار حــتی اگر تو را دوســت نـدارنــد...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 20:34 توسط پریسا
|
خداوندا آمده ام حس ات کنم