P.18

פֿـבایــآ...
פــوآسَـتـــ هَـسـتـــ ؟؟!
صـבآے هـقــ هـقــِ گـریــهـ هـآیـَمــ ...
اَز گـلـویـے می آیـَـב...
ڪﮧ تــو اَز رگـش بــه مـטּ نـزدیـڪـ تـرے!!!

פֿـבایــآ...
פــوآسَـتـــ هَـسـتـــ ؟؟!
صـבآے هـقــ هـقــِ گـریــهـ هـآیـَمــ ...
اَز گـلـویـے می آیـَـב...
ڪﮧ تــو اَز رگـش بــه مـטּ نـزدیـڪـ تـرے!!!

جسممـ را از مشتيـ خاكـ آفريد
اما از روحـ خود در آنـ دميد
ما هميشهـ برايـ يافتنـ گنجـ خاكـ را ميشكافيمـ
و شايد اينـ فلسفهـ خلقتـ ماستـ
پسـ
دوستمـ داشتهـ باشـ
نهـ برايـ مشتيـ خاكـ
برايـ گنجيـ كهـ درونـ آنـ پنهانـ استـ
+ همیـטּ کــه خـُــدآ هستـ ، کـآفیستـــــ
خــود را خطــ میزنمـــ تـــآ هرچــه هستـــ خـُــــدا بــــآشد...!
در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.
روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.
او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟
با خنده گفت:"مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟"
جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!
لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.
با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:"قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.
و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.
پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟
مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟
جواب داد:"مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟"
و من از آن روز در این فکر هستم
که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند، که او را دیوانه می پندارند؟

هيچ كس وسوسهاش نكرد، هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد، ايستاد. انگار ميخواست چيزي بگويد. چيزي اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛ زيرا كه اشتباه كردي. اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي؛ و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد.
شيطان كوچكتر از آن بود كه او را به كاري وادار كند. شيطان موجود بيچارهاي بود كه در كيسهاش جز مشتي گناه چيزي نداشت.
او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند، او رفت تا كودكانه اشتباه كند.
او به زمين آمد و اشتباه كرد، بارها و بارها. اشتباه كرد مثل فرشته بازيگوشي كه گاهي دري را بياجازه باز ميكند، يا دستش به چيزي ميخورد و آن را مياندازد. فرشتهاي سر به هوا كه گاهي سُر ميخورد، ميافتد و دست و بالش ميشكند.
اشتباههاي كوچك او مثل لباسي نامناسب بود كه گاهي كسي به تن ميكند. اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت كرديم. سنگهاي ما روحش را خطخطي كرد و ما نفهميديم.
اما يك روز او بيآن كه چيزي بگويد، لباسهاي نامناسبش را از تن درآورد و اشتباههاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد؛ دو بال كوچك كه سالها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرندهاي كه به آشيانهاش پر ميگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع ميكند، صدايش را ميشنوم؛ زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز ميخواند.