P.3

انگار خلوت دلم مملو است از امید دیدارت...
هر صبح هنگامی که سپیده می زند،بیدار می شوم
و دستانم را به سوی لطف و رحمت بی کرانت می گشایم...
می دانم که می دانی،جز تو کسی را ندارم تا درد دلم باز گویم!
گویی اینک زمان آن فرا رسیده است که به تلاءلوء ستارگان پیوستن...
و از لطافت یاس غنچه ای برچیدن...
گویی زمان رفتن است...
زمان پرکشیدن است...
و رهایی دلم از این کنج بی صدای تاریکی...
و رهایی چشمانم از این باران بی کسی،به سوی...
به سوی آفتاب بندگی...
به سوی دستانی رها که بی اختیار تو را در آغوش خود جای خواهند داد...
پروردگارا می دانی که فقط تو را دارم...
پس چشمانم را دریاب...
و دستانم را در جاده های بی کسی رها مگذار...

+گناه اگر نباشد
می خواهم کمی دوستتان داشته باشم ...!
احساس می کنم بعضی روزها
باید کمی دلتنگ شما باشم ...!
کمی پرت شما شود حواسم ...!
و برایتان شعر های بزرگ هم ببافم ...
“ Just For My God “







خداوندا آمده ام حس ات کنم