P.11

میدانـــے...
یـڪ وقـت هـایـے بـایـد
روے یـڪ تـڪـ ه ڪـاغذ بنویـسـے
تعطیـل اسـت...
و بچـسبـانــے پشـت شیشــ ه ے افڪـارت
بـایـد بــ ه خـودت استراحـت بدهــے
دراز بڪـشــے
دست هـایـت را زیـر سـرت بگـذاری
بـ ه آسمـان خیـره شـوی
و بـی خیـال سـوت بزنـی
در دلـت بخنـدی
بــ ه تمـام افڪـاری کـ ه
پشـت شیشــ ه ے ذهنـت
صـف ڪشـیده انـد...
آن وقـت بـا خـودت بگـویـے
بگـذار منتظـر بماننـد...

روي پـــــرده کعــبه
اين آيه حکـ شده اســت:
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مــَـن . . .
هنــــوز و تا هميشــه
به همين يک آيــه دلخــوشــــم:
" بنــدگــآنم را آگــاه کن که مـــن بخشنده ے مهــــربانم ! "
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:25 توسط پریسا
|
خداوندا آمده ام حس ات کنم