قسمت 7

 


ــ ــ دارم ناهار می خورم .
ــ ــ چی می خوری ؟
ــ ــ بعدا می گم میای دنبالم .
ــ ــ نه .
ــ ــ چرا ؟
ــ ــ دیر می رسم شب می شه زشت می شه .
ــ ــ خب باشه اشکال نداره خودم میام کاری نداری ؟
ــ ــ چرا دارم .
ــ ــ چی کار داری ؟
ــ ــ شیرین حووصله ام سر رفته .
ــ ــ دارم ناهار می خورم .
ــ ــ قهر کنم .
خندیدم و گفتم : باشه بگو ....
ــ ــ یه مانتو خریدم برات انقدر خوشگله .
ــ ــ خودت تنها ؟
ــ ــ خب آره دم شرکتمون یه مانتو فروشی هست خیلی خوشگل بود گفتم برای شیرینکم بخرم .
ــ ــ مرسی فرهاد .
ــ ــ خواهش می کنم عسل فرهاد .... عزیزم یکی اومد کاری نداری ؟
ــ ــ نه دیگه فربانت ....
ــ ــ فدات شم خداحافظ .
ــ ــ خداحافظ .
سمیرا ــ ــ تموم شد خانوم عاشق پیشه .
ــ ــ چی کار کنم بی کار میشه به من زنگ می زنه .
سمیه ــ ــ خب خانومی اسم این عشقه .
علی ــ ــ شیرین خانوم منم همینطوری ام .
سمیه ــ ــ آره دیدم خیلی .
و همه امون خندیدم . بعد از خوردن ناهار من و سمیرا ظرف ها را شستیم و سمیه خشک کرد و بعد من و سمیرا به اتاقش رفتیم .
ــ ــ این عکسشه شیرین ....
ــ ــ حالا سمی ازش خوشت میاد یا نه ؟
ــ ــ پسر عمومه دیگه بد نیست قابل تحمله .
ــ ــ آره قابل تحمله .
و خندیدم .
سمیرا نگاهی بهم کرد و با عصبانیت ساختگی گفت: خفه شو من یه چیزی بهت گفتم تو چرا باور کردی ؟
ــ ــ ولی بدکم نیست ها .
ــ ــ اسمش مجیده .
ــ ــ به همین بله بگو از این بهتر گیرت نمی یاد .
ــ ــ گم شو ....
وا.........این ساعته درسته .
ــ ــ چی شد خب آره درسته .
دیره من باید برم .
ــ ــ مگه چی شده ؟
ــ ــ الان شوهرم میاد باید برم شام بزارم .
سمیرا خندید و گفت: حالا که چیزی نمی شه شوهر جانت یکم شامش رو دیر می خوره .
ــ ــ بزار ببینم ازدواج کنی انقدر بی مسئولیت می شی .
ــ ــ من که مثل تو شوهر ذلیل نمی شم .
ــ ــ گم شو .
مانتو و روسری ام را پوشیدم و سر کردم و از همه خداحافظی کردم که قرار شد چون با علی و سمیه هم مسیر بودم من را برسونند وقتی رسیدم فرهاد خانه بود .
ــ ــ سلام
ــ ــ تو اومدی فرهاد سلام ....
ــ ــ انتظار نداشتی ؟
ــ ــ یه دفعه شوکه شدم .
ــ ــ با کی بر گشتی ؟
ــ ــ با علی و سمیه .
فرهاد با فریاد گفت: شیرین مگه بهت نگفتم دو ست ندارم سوار ماشین غریبه ها بشی .
ــ ــ غریبه نبود که سمیه خواهر سمیرا بود .
ــ ــ منظورم شوهرشه .
ــ ــ خب اون شوهرشه وا..........ی فرهاد تو که با علی آشنایی خیلی آقاست .
فرهاد با فریاد رو بهم کرد و گفت: شیرین بهت گفته بودم .
ــ ــ فرهاد خسته شدم تو چرا اینجوری شدی ؟
ــ ــ شیرین خسته شدم از صبح تا شب جون بکن بعدشم اه تف به این زندگی .....
دستانش را گرفتم نگاهمان بهم گره خورد بغلش کردم .
فشار زندگی رو فرهاد سنگینی می کرد بالاخره تک پسره خانواده و ناز پرورده ی دست آقای احمدی یکم بهش فشار بیاد همین میشه وقتی مجرد بود یک روز شرکت می رفت و یک روز نمی رفت و حقوقش به راه بود آخر پدرش بود هر وقت به هر چی خواسته بود رسیده بود فرهاد را دوست داشتم و خودم را عامل بدبختی او می دانستم اگر آنروز باهاش تصادف نکرده بودم ما هیچ وقت همدیگر را نمی دیدم و عاشق هم نمی شدیم و او می توانست خیلی راحت زندگی کند .
***
دو ماهی از این موضوع گذشت و فرهاد هم از شرکت کمی دیر می یامد خیلی کار می کرد و هر وقت می یامد من قربون صدقه اش می رفتم یکم عوض شده بود اخلاقش کم تر حرف می زد و من این را به حساب خستگی اش گذاشته بودم از خودش هم که می پرسیدم چرا مثل قبل ها حرف نمی زنی و نمی خندی می گفت خسته ام و شب ها هم دیر می یامد .
من مشغول کتاب خواندن بودم فرهاد در را باز کرد و اومد گفتم :
ــ ــ سلام ....
ــ ــ سلام ...
ــ ــ بریم عزیزم میز را چیدم دستات رو بشور بیا بخوریم.
ــ ــ نمی خورم تو شرکت یه چیزی خوردم .
ــ ــ من تا الان منتظر تو بودم .
ــ ــ ببخشید اگه می دونستم نمی خوردم .
ــ ــ چقدر دیر اومدی فرهاد کجا بودی ؟
ــ ــ گفتم که کار داشتم تو شرکت کجا می خوام باشم شیرین عسلم ....
ــ ــ فرهاد می شه این اضافه کاری ها رو بر نداری ؟
ــ ــ شیرینم اینجوری حقوقم بیشتره .
ــ ــ من نمی خوام حقوقت بیشتر بشه من با همین حقوق کمت می سازم .
ــ ــ شیرین گیر می دی ها ....
ــ ــ یعنی چی فرهاد تو شوهرمی من می خوام بیشتر با هم باشیم .
ــ ــ شیرین اگه کار نکنم دوست داری ؟
ــ ــ نه فرهاد ...اما ما که مهمون نداریم یه سمیراست بعضی موقع ها می یاد منم به این زندگی راضی هستم .
ــ ــ شرین دیگه نمی دونی به چی گیر بدی ها ....
ــ ــ فرهاد تو چرا اینجوری شدی ؟
همانموقع تلفن خونمون زنگ خورد .
با فریاد گفتم : بله ....
عمم بود .
عمه ــ ــ منزل آقای احمدی ؟
ــ ــ عمه جون شمایید ...سلام ....
ــ ــ سلام شیرین جون خوبی دخترم .
ــ ــ ممنون شماره یمن رو از کجا گیر آوردید
ــ ــ به هزار زور و زحمت ....
خندیدم و گفتم : عمه خیلی خوشحال شدم چی شد یاد من کردید ؟
ــ ــ فرهاد شوهرت خوبه ؟
ــ ــ خوبه عمه سلام داره .
ــ ــ سلامت باشه .
ــ ــ عمه چی شد صداتون گرفته سر ما خوردید .
ــ ــ نه می دونی شیرین جان دخترم ...
اضطراب تمام وجودم را گرفت و گفتم : عمه چیزی شده ؟
ــ ــ شیرین
ــ ــ عمه صدات داره می لرزه چی شده ؟
مادر و پدرت و شهروز و شهرزاد
صدام می لرزید قلبم به تپش افتاده بود با صدایی که به زور از دهنم بیرون می آوردم گفتم : چی شده عمه ؟
عمهــ ــ هول نکن دختر جان هول نکن ....
ــ ــ عمه تروخدا .... عمه بگو ..
ــ ــ همشون تصادف کردند .
ــ ــ عمه چیزی اشون که نشده ؟
ــ ــ متاسفم شیرین جان .
با گریه که الان دیگر بغض نبود روی گونه هایم بود گفتم : کی عمه ...کی عمه ....
ــ ــ صبح ...
گوشی از دستم افتاد قلبم به تپش افتاده بود سردم شده بود می لرزیدم پاهام و دستهام سست شده بود جیغ زدم و چشمانم سیاهی می رفت فرهاد که رنگش پریده بود به طرفم آمد و گفت : ــ ــ شیرین چی شده ؟ الو ..... الو ....
گوشی را به آن طرف انداخت و گفت: این کی بود شیرین ؟
فرهاد دستانم را گرفت تنها او مانده بود و فقط او پشت و پناهم بود نگاهش کردم اشک امانم را بریده بود و به زور گفتم :
ــ ــ فرهاد همه ی خانوادم تو تصادف مردند .
فرهاد حالش بد شد و دستانش یخ شد و نگاهم کرد و هر دو با هم گریه می کردیم حالم چند باری بهم خورد و چند باری از حال رفتم صورتم مثل گچ سفید شده بود فرهاد یکم آرومم کرد و بعد با هم به خونه ی بچگی هام رفتم نفهمیدم راه چگونه گذشت و فرهاد هم هیچی نگفت و فقط یک بار جلو را نگاه می کرد و یک بارم من را نگاه می کرد وقتی رسیدیم عمه و خاله و کلی از فامیل ها را دیدم عمه ام جلو اومد به آغوشش پناه بردم و هر دو با هم کلی گریه کردیم وقتی به حال رسیدم روی میز چوبی که بابام برای مامانم خریده بود عکس خانوادم را دیدم
کنار میز رفتم و نگاهشون کردم اول مادرم را نگاه کردم چقدر پیر شده بود چشماش پر از دل تنگی بود حس می کردم با چشماش کلی با هم حرف زد گفت هیچ وقت نمی بخشمت خیلی بهش بد کرده بودم خیلی .... هیچکس در حق مادر دلسوزی مثل او این کار را نمی کرد از دوران بچگی از زمانی که نه ماه در شکمش تحملم کرد و تا آن زمانی که کنارش بودم هیچ وقت برام کم نزاشته بود همیشه هوام را داشت . عکس پدرم را دیدم موهاش خیلی سفید شده بود صورتش هم پر بود از چین و چروک .. دلم برایش خیلی تنگ شده بود او هم مرا نمی بخشد وقتی می گفت شیرین یک دنیا برایم ارزش داشت تمام دنیا را بهم داده بودند وقتی از سر کار می یامد همیشه می بوسیدمش و می گفتم خسته نباشی او هم مرا می بوسید و قربون صدقه ام می رفت دلم برای اون روزها تنگ شده است . شهروز را دیدم همان لبخندی که توش کلی شیطنت پنهان بود برایم خود نمایی می کرد چقدر با هم دعوا می کردیم همیشه اذیتم می کرد اما چقدر برایم شیرین بودند .... شهرزاد که انگار یک بغض در گلویش بود یک آرزو داشت و این بود که هیچ وقت ترکش نکنم که نتوانیم تا آخر عمر هم را نبینیم ولی من آرزویش را بر آورده نکرده بودم . عکس من هم بود هنوز من را فراموش نکرده بودند عکس همه جدید بود اما من ....عکس من و پدرم بود سرم را روی پاهاش گذاشته بودم و شهروز عکس انداخته بود .....
پاهام سست شده بود نمی توانستم بایستم روی زمین افتادم و بغضم ترکید و بلند بلند گریه کردم فرهاد می خواست بلندم کند اما عمه اجازه نداد .
یاد بوسه ای مادرم و یاد گریه ی شهرزاد موقع خداحافظی باهام و قه قه زدنای شهروز هر وقت اذیتم می کرد افتادم بلند داد زدم و با گریه که الان همراهیم می کرد گفتم :
ــ ــ مامان .... مامان کجایی ؟ ما..ما.........ن کجایی مامان ؟ مامان بیا می خوام بوست کنم ... مامان دلم واست تنگ شده ...مامان سهم من فقط این عکس نیست .....بابا .... بابایی کجایی که صدام کنی ....می خوام بگی شیرین بابا می خوام دستتو ببوسم می خوام بغلم کنی می خوام برات چایی بیارم چرا زود مامان کجا رفتین ....شهرزاد آبجی بیا با هم بریم گردش دلم می خواد ببینمت بی وفا تنها رفتی تو که گفته بودی بدون تو هیچ جا نمی رم حالا من تنها بمونم ...آبجی بیا بگو همش شوخی بود بیا بگو هنوز سر قولت هستی ...شهروز کجایی داداشی ...دلم می خواد ببینمت هنوز خیلی زود بود رفتی می خواستم برای تو یه زن خوب بگیرم ...یادته می گفتی مثل تو باشه ....
و بلند تر فریاد زدم و گفتم : مامان کجایید ... بیاید بگید شوخی کردین با هام بیاید بگید شیرینتون رو تنها نمی زارین ....
دستام و پاهام قوت نداشتن .... رنگم پریده بود صدام می لرزید بدنم سرد شده بود انقدر گریه کرده بودم که صورتم سرخ شده بود و چشمانم تار می دید چشمام داشت سیاهی می رفت وقتی بلند شدم دیگر هیچی نفهمیدم.
چشمام را به سختی باز کردم و عمم و فرهاد و دختر عمم بالای سرم بودند .
فرهاد : شیرینم به هوش اومدی ؟ شیرین یه حرفی بزن !
ــ ــ این چیه بهم وصله ؟
عمم ــ ــ شیرین جان دکتر اومده بود بهت سرم وصل کرده تا تموم بشه یکم مونده .
دوباره اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم :

ادامه دارد...