قسمت آخر

 

ــ ــ بله خودمم فرمایشی دارید ؟

ــ ــ با فرهاد کار دارم .

ــ ــ یه بار بهت گفته بود نمی خواد نه ببینتت و نه باهات صحبت کنه .

ــ ــ می خوای صداش کن ببین می یاد یا نه .

ــ ــ نمی یاد ساناز خانوم نمی یاد ....

فرهاد تا اسم ساناز را شنید به طرفم اومد و گوشی را گرفت و گفت :

ــ ــ سلام ساناز خوبی ؟

ساناز انقدر بلند صحبت می کرد که صدایش را می شنیدم .

ــ ــ خوبم فرهاد جان ت چطوری عزیزم ؟

ــ ــ خوبم ممنون .

ــ ــ فرهاد جنس آوردم عالی .....

ــ ــ آره عزیزم می خوام خانوم خانوما .....

فرهاد کثافت خجالت نمی کشید جلوی من با ساناز اونجوری حرف می زد اصلا فکرش را نمی کردم که ساناز فرهاد را معتاد کرده باشد آره کار ساناز بود به فکر انتقام افتادم اما انتقام فایده ای نداشت این تله ای بود که فرهاد بهش گرفتار شده بود و دودمانمان را به باد داده بود

ــ ــ خب باشه ساناز جان الان میام .

خداحافظی کردند و فرهاد نگام کرد و گفت :

ــ ــ شیرین من می رم بیرون .

ــ ــ فرهاد اون ساناز بود اون عوضی تو رو معتاد کرده .

ــ ــ عوضی خودتی ها .

ــ ــ دوسش داری ؟

فرهاد مثل روزهای اول بهم نگاهی انداخت و گفت :

ــ ــ نه دوسش ندارم فقط به خاطر مواد قربون صدقه اش می رم .

ــ ــ پس به خاطر چی اون وقت ها قربون من می رفتی ؟

ــ ــ من تو رو دوست داشتم شیرینم .... شکرم چرا چند روزی گرفته ای ؟

ــ ــ چند رو زنه چندین ماهه .... انگار بهت خیلی خوش گذشته که چند ماه رو چند روز می بینی ؟

ــ ــ شیرین ناراحت نباش من می رم بر می گردم با هم حرف می زنیم الان ساناز منتظرمه .....

ــ ــ نمی زارم بری ؟

جوش آورد و بلند داد زد و گفت: شیرین داری کفری ام می کنی برو کنار کار دارم .

ــ ــ بسه فرهاد بیا خودتم به خدا کمکت می کنم .

ــ ــ شیرین امروز رو بی خیال شو ....

ــ ــ فرهاد نمی زارم بری

ــ ــ داری اون روی من را بالا می یاری ها ...

ــ ــ فرهاد نرو ...نمی زارم بری ؟

با دستانی که نرم و لطیف بود و با دستانی که نوازشگرم بود دستانی که بعد از مرگ خانواده ام پشت و پناهم شده بود یک سیلی بهم زد و رفت خیلی بی تفاوت رفت کاشکی می موند و ترک می کرد کاشکی می موند

خودم را کنترل کردم نمی خواستم ناراحت شود .دوباره روی نیمکت همیشگی نشستیم . فرهاد گفت :

ــ ــ شیرین خیلی دوست دارم تو تموم زندگی امی .....تو چی هنوز دوسم داری ؟

ــ ــ آره دوست دارم تو اولین و آخرین عشقم و مرد تو زندگی من هستی ....

تو هم اولین و آخرین عشقو و زن تو زندگی من هستی

ام درست می شود اما دوباره همه چی خراب شد مردی به طرفمان آمد و گفت :

مرد ــ ــ جنس می خوای ؟

ــ ــ آره .

ــ ــ بگیر ۷۰۰۰ تومن ....

پولش را داد و مرد رفت نگاهش کردم و گفتم :

ــ ــ فرهاد مواد می خری .....من رو آوردی که بهت شک نکنند ... واقعا که .

بلند شدم و داشتم می رفتم که دنبالم اومد و گفت: شیرینم به خدا ترسیدم تنها بیام .

ــ ــ خستم کردی فرهاد برو گمشو برو سرنگت رو بزن .

فرهاد با گریه گفت: تروخدا بیا بریم خونه .

دلم شکسته بود اما نتوانستم ناراحتش کنم آخر خیلی ناراحت بود باهاش رفتم تموم راه نگاهم کرد و دستم را گرفت وقتی به خانه رسیدیم سری سرنگش را آماده کرد و بهم گفت :

ــ ــ شیرین می یای اینو بزنی همیشه ساناز می زد خودم بلد نیستم .

ــ ــ منم بلد نیستم .

ــ ــ شیرین الکی نگو می دونم بلدی خودت می گفتی موقع دبیرستان کمک های اولیه رو یاد گرفتی !

ــ ــ نمی زنم به من مربوط نیست .

ــ ــ شیرین به خدا ترک می کنم .

با عصبانیت گفتم : تو ارادش رو نداری

ــ ــ شیرین به خدا محکم می زنم به رگم بمیرم .

ــ ــ بزن بزن بمیر .

ــ ــ می زنم هم تو از دستم راحت بشی هم خودم .

نگاهش کرد دستش را گرفتم دستم را بوسید و گفتم : بدش می زنم برات .

گرفتم و برایش زدم دوباره دلم برایش سوخته بود وقتی زدم به اتاقمون رفتم و کلی گریه کردم .

یک ماه هم تحمل کردم اما دوباره شروع می کرد کلی کلینک بردمش اما انقدر اصرار می کرد دلم به حالش می سوخت و بهش می دادم وقتی بهش مواد نمی رسید دست به زن پیدا می کرد و وقتی می دادم و حالش خوب می شد می یومد و معذرت خواهی می کرد و گریه می کرد و بوسم می کرد .

یک روز که بهش مواد نرسیده بود می خواست به بیرون برود بهش گفتم :

ــ ــ فرهاد جایی نرو شبه هیچی گیرت نمی یاد .

ــ ــ تو چی می گی خفه شو ....

ــ ــ من تنهایی می ترسم نمی زارم جایی بری .

ــ ــ خفه شو برو کنار .

ــ ــ نمی رم فرهاد ...نرو می ترسم .

ــ ــ نمی ری؟

ــ ــ نه نمی زارم بری نمی زارم بری من می ترسم .

فرهاد سیلی به دهنم زد و رفت و قتی دستم را از جلوی دهانم برداشتم خون می یامد گوشه یلبم پاره شده بود ذق ذق می کرد سریع صورتم راشستم دیگر طاقت نداشتم لباسام را در یک ساک ریختم کمی معطل کردم که الان می آید و از دلم در می یاورد ولی نیامد و پی خوش گذرانی اش بود از خانه ی فرهاد با همه خوبی ها و بدی هایش خداحافظی کردم و رفتم دلم گرفته بود آخر تمام آن خانه برایم خاطره بود خانه ی پدر و مادری نداشتم که بروم آخر پدرم خانه را به مستمندان بخشیده بود خانه ی فامیلم که نداشتم هیچکس من را نمی پذیرفت سر قبر مادرم رفتم و آنجا نشستم و کلی درد و دل کردم از بی کسی ام گفتم .

ــ ــ مامان یادته می گفتی تو بی کسی یادته ... حالا منم مثل تو شدم .... شوهرم فرهادم عشقم تموم زندگی ام معتاد شد ...تو تنهام گذاشتی و رفتی بابا و خواه برادرم ....کنار قبر بابا نرفتم هنوز باهام قهره مامان من بدبخت شدم فرهادم گناهی نداره اونم بدبخت شد ..... مامان بی کسم .....مامان بی کسم ......

گریه می کردم و زجه می زدم حالم چند باری بهم خورد خانومی که آنجا بود من را به خونه ی سمیراینا برد بعد از سلام و احوالپرسی به اتاق سمیرا رفتم .

ــ ــ چرا چشمات پف کرده .

ــ ــ از خونه فرهاد برای همیشه خداحافظی کردم .

ــ ــ شیرین چرا ؟

ــ ــ نمی تونم دیگه خسته شدم بریدم .

ــ ــ تو باید تحمل کنی !!

همانطور که گریه می کردم گفتم : چقدر دیگه چی کار می تونستم بکنم که نکردم ....چقدر دارو خریدم چقدر بردم این کلینیک اون یکی کلینیک .... چقدر سوختمو لب تر نکردم و ننالیدم گفتم درست می شه تو بودی چی کار می کردی

سمیرا با فریاد گفت: فرهاد گناه داره .

ــ ــ من گناه ندارم ...مگه من بدبختی نکشیدم سمیرا کی مثل من روز خواستگاری اش گریه می کنه اما من کردم سمیرا کی مامان باباش را به خاطر عشقش ترک می کنه من کردم کی خانوادش با هم می میرند که باعث میشه تا آخر عمرم نبینتشون آه من بدبخت ...دلم نمی خواست اافه کار ی بره با حقوق کمش ساختم که بیشتر با هم باشیم ساناز عوضی معتادش کرد اونم اراده ترکش رو نداشت .....چی شد سمیرا اون عاشق پیشه چی شد ...کجاس من فرهادم رو می خوام ...از کار بیرونش کردند من کار رفتم اما نزاشت منم برم بی غیرت کاری کرده براش کار نیست ....

بغل سمیرا خودم را جا دادم و گفتم : من دوسش دارم تا آخر عمرم دوسش دارم می رم که شاید خودش تر ک کنه شاید منو نبینه براش بهتر باشه فقط به خاطر خودش .

فردا صبح با سمیرا برای گرفتن حکم طلاق به داگاه رفتیم و با هزار زور و زحمت گرفتیم و برای دو ماه دیگر ..در این فاصله من خانه سمیراینا ماندم و فرهاد خیلی بهم زنگ می زد

سمیرا ــ ــ فرهاده !!

ــ ــ برندار ...نمی خوام باهاش حرف بزنم .

بعد از چند تا بوق به پیغامگیر رفت صدای خسته یفرهاد را شنیدم چقدر دلم هوایش را کرد دلم برایش تنگ شده بود برای دیدنش در روز طلاق ثانیه شماری می کردم .

فرهاد گریه می کرد و گفت: سلام شیرینکم ... می دونم داری صدامو می شنوی ....می دونی قند عسلم چقدر دلم برات تنگ شده منم فرهاد ...فرهاد بیچاره فرها د بدبخت ...جز تو کسی رو ندارم مامان و بابام برای همیشه کانادا رفتند شیرین دوست دارم ....تو هم دوسم داری می دونم ..... شب ها یادم می ره ساعتم رو از دستم در بیارم یادته تو برام در می یاوردی هنوز انگشتری رو که روش نوشته شیرین رو نگاه می کنم هر شب .....شیرین ساناز من و تو رو بدبخت کرد تو بی معرفتی کردی بی وفایی کردی قول داده بودی با معرفت باشی ...تلفن را قطع کردم و گفتم : نشستی داری چرت و پرتای اینو گوش می کنی

گریه کردم و گفتم : نها شده سمیرا ..... فرهادم تنها شده .

روز طلاق من و فرهاد رسید گفتم حتما فرهاد نم یاد ولی اومد یک و تنها آمد لاغر شده بود سر ما خورده بود می خواستم بگم دکتر برو اما نگفتم تا من را دید خندی و به طرفم اومد و گفت :

ــ ــ سلام خوشگلم ....شیرینکم ...عسلم ..... خوبی ؟

جوابی بهش ندادم .

گفت: خانومی خوبی عزیزم ؟

دوباره هیچی نگفتم .

دستانم را گرفت می دانستم به جز او پشت و پناهی نداشتم او هم نداشت اما ....

ــ ــ جوابمو نمی دی ؟

می خواست دستم را ببوسد اما نمی خواستم احساس حقارت کند دستم را کنار کشیدم و گفتم :

ــ ــ سلام ...تو خوبی ؟

ــ ــ بگو فرهاد ....

ــ ــ فرهاد خوبی ؟

ــ ــ نه نیستم دارم از دوری ات می میرم .

خیلی مظلوم و مهربون شده بود .

من را به طرف خودش کشید و با دستانش صورتم را گرفت و گفت :

ــ ــ من فدای چشمان قشنگت بشم ......

نوبت ما شد داخل رفتیم بعد از سلام هر کدام در جاهامون نشستیم از هم دور شده بودیم روز سختی بود با لاخره من و فرهادم با آن عشق ازدواج کرده بودیم و داشتیم از هم جدا می شدیم .

قاضی: خانوم لطفی برای چی می خواید از شوهرتون جدا بشید ؟

یک نگاه به فرهاد کردم و بعد رو به قاضی و با مکثی طولانی گفتم :

ــ ــ معلوم نیست شوهرم معتاده .

ــ ــ جواب آزمایش رو دارید و

ــ ــ بله بفرمایید .

ــ ــ خانوم لطفی دلیلتون برای طلاق همینه .

قبل از اینکه حرفی بزنم فرهاد رو بهم کرد و گفت :

ــ ــ بگو .... بگو ....شوهرم بد دهنه بگو می زنتم بگو دیگه راحت تر طلاق بگیری قاضی: آقای احمدی شما لطفا ساکت .

ــ ــ اتفاقا شوهرم بد دهن نیست .

ــ ــ شوهرت تو رو می زنه ؟

ــ ــ نه فرهاد خیلی مهربونه فقط وقتی بهش مواد نرسه اگه من پافشاری کنم که بیرون نره می زنتم تنها مشکل فرهاد معتاد بودنشه .

به قاضی نگفتم که من می توانستم بسازم و فقط به خاطر خودش طلاق گرفتم که دیگر دل سوزی های من را نبیند و شاید ترک کند .

ــ ــ شما می تونی راحت طلاق بگیری چون شوهرت معتاده و حق طلاق با تو .

وقتی قاضی این حرف را زد فرهاد سرش را پایین انداخت و سرش را گرفت من فقط نگاهش کردم بعد از مدتی سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد بغض کرده بود قاضی طلاق ما را گرفت و من مهریه ام را بخشیدم . من و فرهاد هر دومون گریه می کردیم چرا اینجوری شد من و فرهاد عاشقانه زندگی امان را شروع کرده بودیم .

بعد از اینکه از دادگاه خارج شدیم من و سمیرا داشتیم تو ماشین سمیرا سوار می شدیم که فرهاد صدام کرد .

ــ ــ شیرین من یک لحظه وایسا ...یه لحظه حرفمو گوش کن برای آخرین بار.

نگاهش کردم و گفت: دوست دارم .

بهش نگفتم منم دوست دارم .

اشک در چشمان هنوز عاشقم حلق زد و سوار ماشین سمیرا شدیم و رفتیم وقتی پشتم را نگاه کردم دیدم فرهاد ایستاده و داره گریه می کنه .

 

پــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــا یــــــــــــــــــــــــ ــــــــان