خانه خدا

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار
آن طرف حیاط خانه خداست
به امید آنکه شاید در آن باز شود
و آنوقت هی در می ز نم ، در می زنم ، در می زنم
و می گویم
دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید
آنقدر دلم را پرت می کنم تا دیگر دلم را پس ندهد
تا آن در را باز کنند و بگویند
بیا خودت دلت را بردارو برو
آنوقت داخل می شوم و دیگر برنمی گردم
من این بازی را ادامه می دهم
"در پایان تمام دلتنگی ها خدایی هست که بودنش جبران تمام نداشته هاست"
عکس:
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 14:26 توسط پریسا
|
خداوندا آمده ام حس ات کنم