گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار

آن طرف حیاط خانه خداست

به امید آنکه شاید در آن باز شود

و آنوقت هی در می ز نم ، در می زنم ، در می زنم

و می گویم

دلم افتاده توی حیاط شما می شود دلم را پس بدهید

آنقدر دلم را پرت می کنم تا دیگر دلم را پس ندهد

تا آن در را باز کنند و بگویند

بیا خودت دلت را بردارو برو

آنوقت داخل می شوم و دیگر برنمی گردم

من این بازی را ادامه می دهم

 

 

"در پایان تمام دلتنگی ها خدایی هست که بودنش جبران تمام نداشته هاست"

 

 

عکس: