P.36

لحظه هایی هستند که هستیم
چه تنها چه در جمع
اما با خودمان نیستیم
انگار روحمان میرود،همان جا که میخواهد
بی صدا،بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده آژانس میگوید:رسیدین!
فروشنده میگوید:باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی می گوید :صدای بوق را نمی شنوی؟!
و مادر صدا می کند:حواست کجاست؟!
ساعت هایی که...
شنیدیم و نفهمیدیم...
خواندیم و نفهمیدیم...
دیدیم و نفهمیدیم...
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرارشد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال بازماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
وکی گریه هایمان بند آمد
و کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم...
از ته دل نخندیدیم...
و دل نبستیم...
و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم...
و موهای سرمان سفید شد...
و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟!
و کی دیگر برای همیشه فراموش کردیم او را؟
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم ...
خداوندا آمده ام حس ات کنم