شیرین و فرهاد


قسمت 1

تو خیابون منتظر فرهاد ایستاده بودم برخلاف روزهای قبل فرهاد نیومده بود نیم ساعتی از موعد قرارمون گذشت نمی خواستم شماره اش را بگیرم که فکر کند من خیلی وقته منتظرش هستم و سو استفاده کند یک ساعتی گذشت هر
ماشینی که می گذشت یه بوق می زد یکی می گفت : خانوم سوارت کنم ...
یکی دیگه می گفت: خانوم خوشگله سوار شو بهت بد نمی گذره ....
یه نفر دیگه می گفت : بیا بریم یه رستورانی چیزی بهت بد نمی گذره .
یه پیرمرد که که داشت از اونجا رد می شد بهم بد نگاه می کرد انقدر ایستاده بودم که خودمم از مردم خجالت می کشیدم همه نگام می کردند تصمیم گرفتم موبایلش رو بگیرم با تصمیمم بارون شروع به باریدن کرد موبایلش خاموش بود چند بارگرفتم انقدر حواسم پرت بود که حواسم نبود با باریدن بارئن خیابون خیلی خلوت شده بود یه ربع دیگه هم ایستادم اما از فرهاد خبری نبود عصبانی و ناراحت با یه تاکسی به خونمون بر گشتم کلید داشتم وقتی در را باز کردم مادرم و شهرزاد خواهرم را دیدم .
مامانم گفت: سلام دخترم ....
با بی حوصلگی سلام کردم .
مامانم: چرا انقدر خیس شدی دخترم ؟
ــ ــ بارون می اومد .
ــ ــ سریع برو حموم لباساتو عوض کن سرما می خوری
عطسه ای کردم .
مامانم: البته انگار خوردی ؟
مامانم زن محتاطی بود با اینکه خیلی بزرگ شده بودم ولی باز هوای من و شهرزاد را مثل بچگی هامون را داشت همیشه
خودش لباسامون را اطو می کرد خودش اتاقمون رو جمع می کرد و در حقیقت همه ی ما یه جورایی لوس شده بودیم البته
هممون مامانمون را مثل یه دوست می دونستیم و خیلی راحت باهاش درد و دل می کردیم ولی من فقط تنها حرفی که
بهش نزده بودم همین دوستی خودم با فرهاد بودو این را خیانتی به مادرم می دونستم که فکر می کرد من همه چیزم را
بهش گفتم ولی من خیانت کرده بودم و نگفته بودم خیلی دوسش داشتم و همیشه به خودم می گم من نتونستم زحماتش را جبران کنم .
وقتی به اتاقم رسیدم همونطور خیس سریع تلفن اتاقم را برداشتم و به فرهاد زنگ زدم دوباره خاموش بود اعصابم بهم ریخت
تلفن رو به گوشه ای پرتاپ کردم و لباسام رو برداشتم و به حموم رفتم بعد از حموم و یک دوش آب گرم مامانم برای خوردن
شام صدام زد به طبقه ی پایین رفتم و به همه سلام کردم تا پدرم دید سرما خوردم بهم گفت که حتما به دکتر بروم هر چقدر
گفتم که خودم خوب می شوم اما قبول نکرد و حرف خودش را زد
آخرم پدرم مرد لجبازی و یه دنده ای بود و همیشه هر چه او می گفت حتما باید اجرا می شد ولی از همه ی این حرف ها
گذشته من را از خواهرم و برادرم بیشتر دوست داشت .
وقتی داشتیم شام می خوردیم فرهاد زنگ زد شهروز برداشت ولی او صحبتی نکرده بود در دلم گفتم حتما فرهاد بود ولی
اصلا ناراحت نشدم که چرا خودم گوشی رو بر نداشتم بعد شام پدرم حتی نزاشت من ظرف ها را جمع کنم و سریع مرا به
دکتر برد در راه موبایلم زنگ خورد .
ــ ــ بله بفرمایین .....
ــ ــ سلام خانوم خانوما ؟
ــ ــ ببخشید اشتباه گرفتین ...
ــ ــ من اشتباه گرفتم حتما کسی هست باشه فقط...
وسط حرفش پریدم و گفتم : ببخشید اشتباهه
و گوشی رو قطع کردم نمی خواستم باهاش صحبت کنم یا حداقل اونموقع صحبت کنم به دکتر رسیدیم بابام قبض گرفت
خیلی شلوغ بود و ما منتظر شدیم ...
چند تا جوان رو آورده بودند که قرص مصرف کرده بودند و بابام از اثرات بد قرص های روان گردان گفت و منم تایید کردم .
دکتر بهم سرم وصل کرد و آمپول هم زد و گفت که سرما خوردگی شدیدی گرفته ام . پدرم تو راه که بر می گشتیم گفت:
ــ ــ دیدی دخترم اگه نرفته بودی حالت بدتر می شد بد تو هی مخالفت کن .
ــ ــ نه اینجوری هم حالم بد نبود اون دکتره شلوغش کرد .
ــ ــ چی می گی تو دکتر شلوغش نکرد مگه آمپول و سرم رو ندیدی الکی که بهت نمی زنه تو هیچ وقت حرف منو گوش نمی
کنی اگه من به زور نبرده بودمت معلوم نبود نصف شبی چه بلایی سرت می یومد
ــ ــ ببخشید بابا ....
ولی بابام ول نمی کرد و تا موقعی که به خونه برسیم کلی نصیحتم کرد و سرم غر زد و وقتی به خونه رسیدیم برای مامانمم
تعریف کرد ولی من که اصلا حوصله یشنیدن دوباره اش را نداشتم به اتاقم رفتم روی تختم دراز کشیدم و خوابیدم .
فردا صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم باز دوباره فرهاد بود تا دیدم شماره ی فرهاد است گوشی را برداشتم و قطع
کردم اصلا حوصله اش را نداشتم هم از رفتارش ناراحت بودم و هم این که سرما خورده بودم و حال و حوصله نداشتم .
صدای فریاد شهرزاد که برای خوردن صبحانه صدا م می زد را شنیدم و گفتم :
ــ ــ اومدم اومدم
شهرزاد: شیرین زود باش دیرم می شه
ــ ــ خب اومدم دیگه
و به طبقه ی پایین رفتم بعد از شستن دست و صورتم رفتم تا صبحانه بخورم .
شهرزاد با کلافگی گفت:شیرین زودتر ...هنوز حاضرم نیستی آخه دیرم می شه
ــ ــ خب بخورم میام
شهرزاد: می خوای من ماشینت رو بردارم و برم
ــ ــ نخیر دیگه چی؟
شهرزاد: حالا یه بار پیاده بری چیزی نمی شه که
ــ ــ خب فهمیدم ماشین شهروزو بردار
شهرزاد: فک می کنی خونس صبح زود رفت سر کار
ــ ــ خب الان حاضر می شم می ریم
ــ ــ باشه زود باش
سریع از پله ها بالا رفتم و فقط صدای شهرزاد را شنیدم که با حالت غر غر می گفت:
ــ ــ ای خدا می بینی همشون ماشین دارن جز من باید انقدر منت بکشم
سریع لباسام را پوشیدم ماشین را برداشتیم قرار شد شهرزاد رانندگی کند و من را برسوند و بعد خودش با ماشینم به
دانشگاه برود که همین کارم شد وقتی تو کلاس بودیم با سمیرا دوست صمیمیم در مورد فرهاد صحبت کردیم .
سمیرا: حالا نفهمیدی چرا نیومده بود ؟
ــ ــ نه نفهمیدم زنگ زد بهم ولی جوابشو ندادم
ــ ــ خب تو که نگران بودی چرا نیومده خب خره چرا جوا بشو ندادی؟
ــ ــ خب ندادم دیگه اگه می دادم پرو می شد
ــ ــ شیرین واقعا روت زیاده .
ــ ــ حرف نزن بالاخره باید یه کاری می کردم نه که بی خیالی پیشه می کردم
ــ ــ آخه احمق تو که دل تو دلت نبود که فرهاد چرا سر قرار نیومده حالا چرا ناز کردی ؟
ــ ــ اصلا نگرانم نبودم به من چه کجا بود .
ــ ــ گم شو من که می دونم از فضولی داری منفجر می شی
ــ ــ فضول خودتی
همانموقع کلاس تموم شد و هر دومون با خنده و شوخی به بیرون رفتیم .
ــ ــ سمیرا اذیت نکن واقعا حا و حوصله ندارم.
ــ ــ خب عزیزم حالت بد بود نمی یومدی مثل من بی خیال.
ــ ــ حوصله ی خونه ماندنم نداشتم.
ــ ــ حالا ماشین که اوردی؟
ــ ــ پس بگو دردت همونه حال نداری خودت تنها بری.
ــ ــ بله حال ندارم تنها برم حالا آوردی یا نه ؟
ــ ــ نخیر نیاوردم در ضمن من نوکر شما نیستم خودت برو یه ماشینه در بست بگیر دم خونتون پیاده شو.
ــ ــ بزا ماشین بخرم حال تو یکی رو می گیرم
خندیدم و گفتم:تو آخه ماشین بخری تو فقط آویزونی سیریش
ــ ــ تو آخه چقدر پرویی
و هر دومون خندیدیم
سمیرا: خب دوست جون بی وفا جون من می رم سلام برسون بای بای
خندیدم و گفتم:تو هم سلام برسون خدافظ
کمی پیاده رفتم حوصله ی ماشین سوار شدن را نداشتم هنوز چند قدمی نرفته بودم که ماشینی بوق زد فکر کردم مزاحمه و
به عقب برنگشتم و به راه خودم ادامه دادم که همانموقع فرهاد گفت:
ــ ــ خانوم خانوما سوار نمی شی ...وااااااااااای چه نجیبه این دختر...
همیشه از شوخی های فرهاد خوشم می آمد همانطور که خندم گرفته بود چیزی نگفتم و به راهم ادامه دادم فرهاد دوباره
گفت:
ــ ــ شیرین شکر سوار نمی شی ...سوار شو دیگه .
به طرفش برگشتم و نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم :
ــ ــ مگه چند بار بهت نگفتم دم دانشگاه دنبال من نیا ؟
فرهاد با خنده گفت:آهان ! از دست اون ناراحتی خب شیرین شکرم همونه ناراحته باشه سر این کوچه منتظرتم
ــ ــ و سرعت گرفت و رفت می خواستم ماشین بگیرم و بروم که نبینمش که حیف تو کوچه بود و اصلا ماشین پیدا نمی شد به
طرف دیگر کوچه رفتم که شاید فرهاد نبینتم اما دید و سریع با ماشین به طرفم آمد به خیابان اصلی رسیده بودم برای این که
ماشینش بشوم عمدا صدای آهنگ را زیاد کرد سیخ مو هایش را زیاد کرد ویراژ دادناش زیاد شد و متلک گفتناش به من با صدا
ی بلند شد در خیابان اصلی بود و من داشتم از خجالت آب می شدم همه نگاهمون می کردند فرهاد که اصلا نگاهای مردم
براش مهم نبود گفت :
ــ ــ عزیزم سوار شو قند عسلم سوار شو فدات بشم من قربونت برم تو چقدر خوشگلی خانوم ...شیرین خانوم مثل یه تیکه ماه
شدی ...عزیزم شماره بدم؟
همانموقع پیرزنی به طرفم اومد و گفت: دخترم
به طرفش برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:بله خانوم ؟
ــ ــ مزاحمت شده؟
یه نگاه به فرهاد کردم و یه نگاه به پیرزن و بعد گفتم:
ــ ــ بله مزاحمم شده
فرهاد خندید و گفت: آخه این چی کار می تونه بکنه عسلم
پیرزن:پیاده شو ...پیاده شو
فرهاد با خنده به بیرون آمد و گفت :
ــ ــ بله خانوم امرتون رو بگید ؟
پیرزن گفت: چرا مزاحم دختر مردم می شی ؟
فرهاد با خنده بهم نگاه کرد و بعد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
ــ ــ آخه حاج خانوم شما اگه یه دختر به این خوشگلی مامانب به این عسلی ببینی مزاحمش نمی شی ؟این تن بمیره مزاحمش
نمی شی می شی جون من .
ــ ــ عجب پسرای این دوره زمونه پرو شدن
ــ ــ حالا ما پرو بشیم شما پیرزن می خوای چی کار بکنی ؟
ــ ــ من چی کار می کنم
پاهایش را بلند کرد و به پهلوی فرهاد زد و گفت:
ــ ــ شانس آوردی حالا یواش زدم .
هم من و هم فرهاد تعجب کردیم و بعد من خندیدم .فرهاد بهم نگاه کرد و گفت:
ــ ــ بخند قند عسل بخند ...

 

ادامه دارد...