شیرین و فرهاد

        http://up.patoghu.com/images/zpyoxzm50o455ysidwm.gif

 قسمت 5


ــ ــ بگو بره...بگو بره فردا با خانواده اش خواستگاری بیاد
آیفون را برداشتم و گفتم :
ــ ــ فرهاد ...
ــ ــ جانم
ــ ــ فرهاد فردا با پدر مادرت بیا خواستگاریم
انقدر بلند جیغ کشید که فکر می کنم پدر و مادرم صدایش را شنیدن و بعد گفت :
ــ ــ پس منتظرم می مونی ؟
خندیدم و گفتم : آره خدافظ
خندید و گفت: خدافظ عسلم
تا آیفون را گذاشتم شهرزاد از پله ها بالا رفت و به اتاقش رفت و پدرم بهم گفت :
ــ ــ خجالت نمی کشی آبرو بران نزاشتی؟
ــ ــ می تونستیم با منطق پیش بریم فرهاد هیچی از خواستگارای قبلی ام کم نداره ولی شما نخواستید ....نخواستید با
منطق پیش بریم .
ــ ــ دختری که شوهرش رو از خیابون پیدا کنه حتی اگه جواهرم باشه دور می اندازمش .
مامانم: شیرین دیگه دوست ندارم .
پدرمــ ــ بعد عقدتم دیگه جات تو این خونه نیست .
انقدر خوشحال بودم که یادم رفته بود پدرم مرد لجباز و یک دنده ای است سریع از پله ها بالا رفتم تنها چیزی که شنیدم و دیدم
صدای گریه مادرم و خشم پدرم بود به اتاق شهرزاد رفتم و بدون هیچ حرفی تلفن را برداشتم و به سمیرا زنگ زدم .
ــ ــ سلام خوب هستید ؟
مامان سمیرا ــ ــ سلام شیرین جان خوبی ؟
ــ ــ ممنون شما خوب هستید همسرتون..سمیه جون همگی خوبند ؟
ــ ــ بله ممنون سلام دارند مامان چطوره خوبه ؟
ــ ــ بله ایشونم خوبند سلام دارند ببخشید مزاحم شدم سمیرا جون هستند ؟
ــ ــ بله عزیزم گوشی دستت بدم بهش ؟
ــ ــ چشم ممنون سلام برسونید
ــ ــ خداحافظ عزیزم
ــ ــ خداحافظ .
یکم منتظر ماندم که سمیرا گفت:
ــ ــ بله
ــ ــ سلام سمیرا خوبی ؟
ــ ــ خوبم ولی تو انگار خیلی خوبی ؟ شارژی؟ چیه نیومدی دانشگاه به خاط اون ؟
ــ ــ نخیر خانوم فردا قراره فردا خواستگاریم بیاد .
سمیرا یکم چیزی نگفت و بعد گفت: چی می گی مامان بابات چه جوری راضی شدند .
ــ ــ حالا بیا اینجا قشنگ برات تعریف می کنم .
ــ ــ برای چی بیام بگو دیگه ؟
ــ ــ اون لباست که بود من عاشقش بودم ...
وسط حرفم پرید و گفت: خوب فهمیدم باشه برات میارم .
ــ ــ سمیرا نیم ساعت دیگه اینجا باشی ها ؟
ــ ــ چشم قربان ...خداحافظ .
ــ ــ خداحافظ .
برگشتم که از اتاق بیرون برم صورت شهرزاد را دیدم که گریه می کرد گفتم :
ــ ــ چیزی شده شهرزاد ؟
با گریه گفت: شیرین فرهاد رو ولش کن من نمی تونم برای همیشه تو رو نبینم .
ــ ــ شهرزاد گریه نکن .
ــ ــ یکم بهش فکر نکنی از یادت می ره
کنارش نشستم و گفتم : شهرزاد من عاشقش شدم نمی تونم بهش فکر نکنم .
شهرزاد با گریه گفت: پس ما چی بی انصاف خاطرات بچگی امون چی ؟
ــ ــ شهرزاد من ازدواج می کنم یه ماه بعد دوباره بابا راضی می شه مثل قبل می شه .
ــ ــ شیرین تو که می دونی بابا خیلی لجباز و یه دنده است .
ــ ــ شهرزاد گریه نکن آخه ناسلامتی فردا خواستگاری خواهرته.
با خنده ای که از ناراحتی اش بود گفت: نمی دونم خوشبخت بشی ...خیلی دوست دارم .
ــ ــ منم دوست دارم .
بغلش کردم وقتی بغلش کردم یاد دوران بچگی امون افتادم چقدر با هم خاله بازی می کردیم و دعوامون می شد آخر سر هم
به زور مامانم همدیگر را بغل می کردیم و زود با هم آشتی می کردیم وقتی بغلش کردم قلبم از تپش افتاد نگاهش کردم
صورت اشک آلود و غمناکش دوباره قلبم را به تپش انداخت .
از اتاق شهرزاد با گریه بیرون آمدم و به اتاقم رفتم و گریه کردم تا اینکه متوجه شدم سمیرا آمد صدای پاهارا که از پله ها بالا
می آمد را شنیدم من و سمیرا از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم و خیلی دوسش داشتمتا اومد یک دفعه مثل همیشه
در را باز کرد و گفت:
ــ ــ سلام عروس خانوم .
روبوسی کردیم و گفتم : سلام .
ــ ــ شیرین منو مسخره کردی گریه کردی ؟ چته ؟
ــ ــ هیچی سمی شهرزاد گریه کرد منم گریه کردم .
ــ ــ اون چرا گریه کرد ه ؟
همه ی قضیه که هنوز خانواده ام مخالف این ازدواجند و گریه های شهرزاد را توضح دادم اولش یکم گرفته شد و بعد اصلا به
روی خودش نیاورد و بعد شروع به شوخی کردن کرد آخر سمیرا دختر شوخی است برخلاف من که دختر جدی هستم او
همیشه شوخی می کند .
سمیرا بعد از مکث طولانی گفت: حالا با افتخار بگو شوهرم پولداره یه روز می بینی شوهرت هندوانه فروش شد من می گم
شیرین شوهرت چی کاره است تو هم می گی هندوانه فروش منم اونموقع چقدر می خندم .
خندیدم و گفتم : حالا وقتی شوهر کردی شوهرت خربزه فروش شد منم اونوقت حال تو رو می گیرم .
سمیرا دوباره خندید و گفت: شیرین جون تو به بالاتر از طالبی فروش جواب مثبت نمی دم چون شوهر تو هم هندوانه فروشه .
ــ ــ شوخی بسه لباسات را که آوردی؟
ــ ــ شوخی نکردم می دونم حقیقت تلخه .
سمیرا بعد از خوردن شام رفت و اصرار های من هم بی فایده بود و شب نماند .
صبح زود از خواب بلند شدم و از صبح منتظر فرهاد شدم از قراره معلوم مادر و پدر فرهاد هم با ازدواج ما موافق نبودند لباسی
را که سمیرا آورده بود را پوشیدم خیلی بهم می اومد بعد از حاظر شدنمان منتظر بودیم تا فرهاد و خانواده اش بیایند و پدرم
قبلش گفته بود که قصد دارد رسمش را بشکند و چای را من نیاورم خیلی ناراحت شدم ولی ناچارا سر تسلیم فرود آوردم. با
لاخره فرهاد و خانواده اش آمدند بعد از سلام و احوال پرسی نشستند پدر و مادر فرهاد واقعا با کلاس بودند و لباس های
شیکی پوشیده بودندفرهاد هم که خودش واقعا قشنگ شده بود پدرم سر بحث را باز کرد و بی مقدمه به فرهاد گفت :
ــ ــ هی پسر چند سالته ؟
فرهاد به من با لبخند نگاه کرد و بعد به پدرم و گفت: ۲۴ سالمه ....
مادرم به شهرزاد اشاره کرد که شربت بیاورد و او هم رفت وقتی آورد مادر فرهاد با حالت کنایه به مادرم گفت :
ــ ــ شیرین خانوم خودش تعارف نمی کنند .
مامانم: نخیر ....
بابام با حالت عصبیت گفت: گفتم روی پسرتون بیش از حد الانش زیاد میشه .
پدر فرهاد با غرور گفت: شما چی فکر کردید به خودتون اجازه دادید با پسر من اینطوری صحبت می کنید من صد تا مثل تو رو
می خرم و می فروشم .
پدرم عصبانی شد و گفت: حرف دهنتون را بفهمید .
شهروز : بابا .....
فرهاد: بابا لطف کنید .....
مادر فرهاد با غرور گفت: ما اصلا با این ازدواج موافق نبودیم .
مادر من هم با اعتماد به نفس گفت: همچنین .
پدرم: پسر شما دختر منو خام کرده .
من سرم را پایین انداخته بودم و این جرو بحث هارا که مثل تیری به سرم اثابت می کرد را حس می کردم سر درد شدیدی
گرفته بودم سرم گیج می رفت گریه ام گرفته بود هم از دست خانواده خودم و هم خانواده فرهاد چرا ازدواج من نباید مثل تمام
هم سن و سالانم نباید باشد سرم را بلند کردم اشک در چشمانم حلقه زده بود فرهاد تا من را با آن حال و اوضاع دید گفت :
ــ ــ بسسه دیگه ...من شیرین رو می خوام شیرینم من رو ...
حرف دلم را زد گوشه ی لبم لبخندی گنجاندم مادرم گفت :
ــ ــ ما مهریه بالا برای دخترمون می خوایم .
مادر فرهاد با غرور گفت: مثلا چقدر ؟
پدرم: ۲۰۰۰ تا سکه با یه سفر حج و ۲۰۰۰ تا شاخه گل رز .
شاخه گل رز جزو رسم های پدرم بود که اندازه سکه شاخه گل رز می گذاشت .
پدر فرهاد : شما دیدید ما پولداریم نمی دونید چه جوری سر کیسمون کنید .
پدرم: مهریه پشت و پناه دخترمه .
مادر فرهاد گفت: خیلی بالاست ما قبول نمی کنیم .
گفتم ــ ــ بابا من ....
وسط حرفم پرید و گفت: تو حرف نزن .
فرهاد : من قبول می کنم من این مریه را قبول می کنم .
پدر فرهاد : یعنی چی ؟
فرهاد : یعنی همین .
مادر فرهاد : عروسی چه موقع بر گزار بشه ؟
فرهاد : ما عروسی نمی خوایم بگیریم .
مادرمــ ــ قراره عقدم همین فردا خوبه ....
همه موافقت کردند و قرار شد فردا برای عقد به محظر برویم فرهاد یواشکی ازم خداحافظی کرد و رفت و خندید .
فرهاد وقتی می خندید قیافه اش دوست داشتنی تر از قبل می شد وقتی آنها رفتد مادر و پدرم بدون خوردن شام به اتاقشان
رفتند و شهرزاد و شهروز هم بعد خوردن شام بدون هیچ حرفی به اتاقشان رفتند . فردا صبح ساعت ۱۲ به محظر رفتند و من
با همان مهریه عقد کردم و ما رسما زن و شوهر شدیم و من برای همیشه با مادر و پدرم خداحافظی کردم و م از همان جا به
ماه عسل رفتیم خاواده فرهاد او را یکم بخشیده بودند ولی من را قبول نمی کردند بعد از یک هفته که برگشتیم دیدم که
فرهاد همه ی وسایل را چیده و او حتی اجازه نداد من جهاز هم بیاورم .
بعدظهر که من از خواب بیدار شدم فرهاد گفت که مادرش زنگ زده و برای شام دعوتمان کرده لباس های عروسیمان را که
فرهاد خریده بود را پوشیدم فرهاد هم کت و شلوارش را پوشید مثل داماد ها شده بود بهش گفتم :
ــ ــ فرهاد مثل داماد ها شدی.
ــ ــ خب مگه داماد نیستم ؟
خندیدم و گفتم : خیلی خوش تیپ شدی .
ــ ــ پس از خودت خبر نداری مثل یک تیکه ماه شدی .
ــ ــ فرهاد من در تعجبم مامانت که چشم دیدن منو نداره برای چی دعوتم کرده ؟
ــ ــ دیگه دیگه
و بعد خندید .
وقتی سوار ماشین شدیم

ادامه دارد...